خرید بک لینک


دلم تنگ است این شبها
یقین دارم که می دانی
صدای غربت من را
از احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی
گلی پژمرده و غمگین
بیا ای ابر پاییزی
که دردم را تو می دانی . . .

برچسب: نویسنده: سجاد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1402 ساعت: 17:24

نگفتم برات، روم نشد یعنی. از وقتی این یارو جدیدیه اومد، این دلبر جدیدت رو میگم، هی سخت گذشت به من. هی رفتم اومدم دیدم وایساده دَمِت، داره حرف میزنه، داری براش میخندی. چشات داره میخنده براش. قشنگی وقتی میخندی، خیلی قشنگی. واسه ما که فقط اخم داشتی .... یه روز دیدم نه دیگه نمیشه، صبح تا شب شب تا صبح یه بند نفسم درد داره، سرم شده قد کوه. رفتم پیش یارو دکتره گفتم قرص آبی ها رو زیاد بده دکتر، بخوابیم یه بند. گفت میخوابی ولی سردرد میگیری، گفتم نه خوبه، میخوابم پامیشم روز تموم شده، شبه. شب خوبه. سردردم که عیبی نداره، رفیقمونه از کی تا حالا. غصه خورد دکتره، اما قرصا رو نوشت. حالا روزا با قرص خوابم، شب که میشه عین روح سرگردون یواشکی میام دم اتاقت، وایمیسم تماشات می کنم. خوابیدی، چشما بسته، مژه ها برگشته، نفس ها آروم، گیس ها ریخته روی شونه، لبا غنچه، گردن صاف. عین یه گنجیشک کوچولو. نیگات می کنم تا صب بشه. صب که میشه، باز قرص آبی رو می بوسم و پناه می برم به خواب. خواب خوبه. تو خواب دارمت...«حمیدسليمي»

برچسب: نویسنده: سجاد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1402 ساعت: 17:24

با سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیز

بعد از سالها با کمک یه دوست عزیز تونستم به وبلاگم سر بزنم و پیامهای پر از مهرتون رو ببینم

خیلی خوشحالم که در این مدت غیبت تقریبا طولانی به یادم بودید و فراموشم نکردید

با دیدن تک تک پیامهاتون اشک شوق در چشمام حلقه زد و قلبم پر از شوق و اشتیاق شد

از صمیم قلب از همتون تشکر میکنم مخصوصا از امید عزیز که بعد از سالها منو به وبلاگم وصل کرد

برچسب: نویسنده: سجاد حیدریان تاريخ: شنبه 9 دی 1402 ساعت: 7:33

صفحه بندی